قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
756
تاريخ الفي ( فارسى )
امّا پسران مسلم بن عقيل را آن عورت مؤمنه به سراى خود آورد و خانهاى پاكيزه براى ايشان ترتيب كرده همچون مادر مهربان تسلّى ايشان مىنمود . چون شب شد ايشان را دلنوازى نموده بخوابانيد . پس از آنجاى بيرون آمده بر جاى خود قرار گرفت . زمانى شد . شوهرش از در درآمد ، كوفته و نالان . زن گفت : كجا بودى در اين روز كه دير به خانه آمدى ؟ گفت : صباح به در خانهء ابن زياد رفتم . منادى ندا كرد كه مشكور زندانبان پسران مسلم بن عقيل را از زندان آزاد كرده . هركس ايشان را يا خبر ايشان را بياورد امير او را از اسب و جامه هرچه خواهد دهد و از مال توانگر گرداند . مردمان روى به جستجوى ايشان آوردند . من هم در طلب ايشان افتاده بودم و در حوالى و نواحى شهر مىگرديدم و جدّ و جهد مىنمودم . آخر اسبم هلاك شد و مقدارى راه برفتم و از مقصود اثرى نيافتم . زن گفت : اى مرد از خدا بترس . تو را با فرزندان رسول چه كار است ؟ گفت : اى زن خاموش باش كه پسر زياد مركب و خلعت و درم و دينار بسيار وعده كرده است آن كس را كه پسران مسلم را نزد وى برد . زن گفت : چه ناجوانمردى باشد كه آن يتيمان را بگيرد و به دست دشمنان بسپارد و از براى دنيا دين را از دست بگذارد . مرد گفت : اى زن تو را با اين سخن چه كار است ؟ طعامى اگر دارى بيار تا بخورم . پس زن طعام بياورد . آن پير بىسعادت بخورد و به جاى خواب چون بيهوشان بيفتاد و در خواب شد ؛ چه تردّد بسيار كرده و مانده و كوفته شده . امّا چون از شب پارهاى بگذشت برادر بزرگتر كه نامش محمّد بود از خواب بيدار شده برادر كوچك را كه نامش ابراهيم بود گفت : اى برادر برخيز كه ما را خواهند كشت ، كه من در ساعت پدر خود را ديدم كه با مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، و مرتضى و فاطمه و حسن مجتبى در بهشت مىخراميدند كه ناگاه حضرت رسالت پناه نظر بر من و تو انداخت . و ما از دور ايستاده بوديم . مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، روى به پدر ما كرد و گفت : اى مسلم ! چگونه دلت يارا داد كه اين دو طفل مظلوم را در ميان ظالمان گذاشتى ؟ پدر ما بازنگريست و ما را ديد و گفت : يا رسول اللّه ، اينك در قفاى من مىآيند و فردا نزديك ما خواهند بود . برادر خردتر كه اين سخن بشنيد ، گفت : بخداى جلّ و علا كه من نيز بعينه همين خواب بديدم . پس هر دو برادر دست در گردن يكديگر كرده مىگريستند و مىگفتند : واويلاه ، وا مسلماه ، وا مصيبتاه . القصّه ؛ آواز گريستن و خروش و فغان ايشان حارث بن عروه را - كه شوهر آن زن بود - بيدار كرد . زن را آواز داد كه : اين چه خروش است و در اين خانه كيست ؟ به زن عاجز و درمانده گفت : برخيز و چراغ روشن كن . زن چنان بى خود شده بود كه بدان كار قيام نمىتوانست نمودن . آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن كرد و در آن خانه درآمده دو كودك را ديد دست در گردن هم درآورده و وا مصيبتاه مىگفتند . حارث پرسيد : شما چه